خانواده مریض
این یه مدت مریضی از خونه ما بیرون نرفته . چهارشنبه مهمون داشتیم (۲۰/۷/۹۰) عمو اسداله و عمو محمد و عزیز و خاله سمیرا اینا . دوشنبه اش با بابارفتیم یکم برای خونه خرید کنیم که بابا هوس دل و قلوه کرد و خرید . وقتی رفتیم خونه بعد از مرتب کردن خریدها و تمیز کردن بخشی از خونه بابا دل و قلوه هارو کباب کرد و خوردیم . خوردن همانا و شروع شدن دل پیچه من همانا
خلاصه گذشت و گذشت و شب خوابیدیم و من نصفه شب دیدم که نه مثل اینکه واقعا حالم بده دیگه گلاب به روتون
.... همون ساعت دو نیم شب رفتیم دکتر . حالا نمیدونم چی شده بود به تو که انگار نه انگار نصفه شبه ذوق ذوق جیغ جیغ
حالا فکر کن نصفه شب تو درمانگاه که دکترشم خوابه . بالاخره آقای دکتر از خواب بیدار شد و منو ویزیت کرد اما بیچاره اینقدر خواب بود که صداش در نمی اومد با همون حال زار برام سرم نوشت و زدم تو هم که انگار نه انگار همینجوری واسه خودت حال میکردی
بعد از تموم شدن سرم من رفتیم خونه مامان مهرنوش که اون بیچاره ها رو هم نصفه شبی زا به راه کردیم . بابا که دیگه اصلا نخوابید و از همونجا مستقیم رفت سرکار کار منم یه نیم ساعت چرت زدم و رفتم سرکار . ولی هنوز رو به راه نبودم و وقتی از سرکار برگشتم بازم با دایی حامد رفتم دکتر و سرم زدم حالا چهار شنبه مهمون هم داشتیم اما روم نمیشد که زنگ بزنم کنسلش کنم . فردا صبح مامان مهرنوش به همراه تو اومدید خونه خودمون . که مامان مهرنوش بنده خدا غذا درست کرد و یه سری کاراری خونه رو انجام داد تا اینکه منم اومدم اما بازم حالم رو به راه نبود بالاخره کارای باقی مونده رو انجام دادم و مهمونا سر رسیدن و منم هر لحظه حالم بدتر میشد یه دل پیچه ای داشتم که نگو . که همه فهمیدن و از اینکه مهمونی رو کنسل نکرده بودم از دستم ناراحت شدن . فرداش که پنج شنبه بود خیلی بهتر بودم و ریخت وپاش های بعد از مهمونی رو جمع کردم و خونه بودیم و استراحت کردیم و فرداش که جمعه بود مامان مهرنوش مهمون داشت . عمو محمد اینا از کرج بودن صبح که بیدار شدم گلو درد داشتم . و قبل از اینکه مهمونا بیان با بابا رفتیم دکتر و یه آمپول نوش جان کردم بابا هم که هنوز سرماخوردگیش خوب نشده بود تو هم همینطور . بعد از زدن آمپول خوب بودم رفتیم خون مامان مهرنوش و مهموناشون اومدن . شب خوبی بود خیلی خوش گذشت . دایی حامد و پدرام هم برامون هنر نمایی کردن و گیتار زدن
تو که دیگه نگو اون وسط یه رقصی میکردی که نگو
خلاصه اینکه شب خوبی بود و خوش گذشت . هفته بعدشم که اتفاق خاصی نیوفتاد تا شنبه که دایی اومدن اینار و تو هم جز تیم استقبال کننده ها رفتی بودی فرودگاه و اولین باری بود که دایی ترو میدید مثل اینکه اونجا هم پسر خوبی بودی من و بابا هم که سرکار بودیم من از سرکار رفتم خونه مامان جون که تازه رسیده بودم که شماها هم اومدی منم بعد از سه سال بود که داییمو دیده بودم حسابی جو زده شده بودم
دایی هم مثل همیشه بود سرحال و خوش تیپ . خلاصه شب اونجا شام خوردیم اما بگم از شیطونی هاتو . اصلا نمیتونستم نگهت دارم از طرف به اون طرف
اینقدر جیغ و خنده و شادی میکردی که صدا به صدا نمیرسید ![]()
![]()
دیگه خلاصه قشنگ مارو رو سفید کردی گذاشتی کنار . آخراش دیگه نفسم بالا نمی اومد اینقدر دنبالت دویده بودم
بعد که حسابی شیطونی کردی و خسته شدی هوار شدی رو سرمن که چی خوابت میاد . نق نق که خوابم میاد
منم خوابوندمت و بعد شام خوردیم . دیگه تو ماشینم خواب بودی حتی از پله ها اومدیم بالا بازم خواب بودی با خودم گفتم " نه دیگه اینقدر شیطونی کرده خسته شده عمرا بیدار نشه " اما تا گذاشتم سر جات یهو پریدی انگار نه انگار که مثلا خواب بودی
هیچی یه نیم ساعتی طول کشید تا خوابوندمت . تا فردا که بابا فضل اله رفت عسلویه . خیلی خیلی خیلی سخته و غمگین . خیلی دلم برای بابام تنگ میشه . جاش خیلی خالیه
فقط خدارو شکر میکنم که هستش . و امرزم که تولد بابای خوبمه که از همینجا بهش تبریک میگم . بابا جونم تولدت مبارک . ایشالا که همیشه سایت رو سرما باشه
. این از این دو هفته . فعلا تا هفته های بعد
سلام این وبلاگو برای پسرم مه راد (جوانمرد زیبا) ساختیم تا وفتی بزرگ شد خاطراتشو بخونه و امیدواریم خوشش بیاد . دوستت داریم عزیزم