سلام مه راد عزیزم .
امروز می خوام از دلبستگی های تو بگم ....
بابا . علاقه عجیبی به بابا پیدا کردی . لحظه های که بابا پیشته حتی یک ثانیه اش رو هم نمی خوای از دست بدی . می چسبیدی بهش .فکر کنم تو هم فهمیدی بابا چقدر تنهاست و چقدر به وجود تو احتیاج داره . تو هم فهمیدی آره ؟؟؟.
فقط از خدا می خوام که بابا برای تو و تورو برای بابا همیشه و همیشه نگه داره .
خوب بزار برات از این دو هفته بگم . هفته پیش بردیمت سرزمین عجائب . رفته بودیم تیراژه بگردیم که بعد تصمیم گرفتیم تو رو ببریم سرزمین عجائب . ما خودمون تا حالا نرفته بودیم چون نی نی نداشتیم .
وقتی رفتیم اولش زیاد خوشت نیومد چون هم سر صدا زیاد بودو هم گرم . 
به بابا میثم گفتم بره برات کارت بخره که سوار این ماشین ها کنیمت . اما بابا میگفت مه راد هنوز متوجه این چیزا نیست و گریه میکنه من خودم همین عقیده رو داشتم اما دوست داشتم امتحان کنم بالاخره اینقدر زیرگوش بابا خوندم
که رفت کارت خرید .
گذاشتیمت رو اولین ماشین . و قیافه مه راد از این شد
به این
ما رو میگی
.
هم ما ذوقیدیم هم تو . بلندت کردیم از رو ماشین که یه نی نی دیگه سوار شه . چشمتون روز بد نبینه
گریه گریه . حالا مگه میشه آرومت کرد بردیمت سوار موتور کردیم انگار بچم صدساله موتور سواره همچین این فرمون موتور نگه داشته بود که فکر میکردی پیسته ایشونم موتورسوار تشریف دارن (البته فکر کنم این موتور سواری ذاتیه . بالاخره مامان و بابا موتور باز باشن دیگه بچه چی شوددد ؟؟) اونم تموم شد وقتی پیاده ات کردیم دوباره گریه کردی
. خلاصه کارت اولی تموم شد با حالا چقدر بود ۵۰۰۰ تومن هر دور بازی چقدر بود ۸۵۰ حالا بیابید پرتقال فروش را ؟؟؟
بله می گفتم آقایی که شما باشی رفتیم ۵۰۰۰ تومن دیگه کارت شارژ کردیم . خدایی نکرده اصلا خیال نکن که می خوایم لوست کنیم و حرف حرف تو باشه اما فکر کنم حرف حرف تو شد
. دیگه نوبتم رعایت نمیکردی بلندت میکردیم یکی دیگه سوار شه بعد دوباره تو می خواستی اون بچه رو تیکه تیکه کنی
یه قلدری شده بودی که حد نداشت . دیگه آخرش بغلت کردیم و دوویدیم بیرونننن . اما تو همچنان گریه میکردی ولی اینجا بود که اقتدار پدر مادری ما گل کرد و حرف شد حرف ما البته بعدش کلی منتتو کشیدیم که ناراحت نشی یه موقع از دست این دل بی موقع مهربون مامان باباها
.
آخ که وسط هفته چه برفی بارید فکر کن وسط آبان و برف
. شده بود شب تولد تو . هرچی که ما میگفتم برف تو به سقف نگاه میکردی میگفتی برق بابا مجید جان اون برفه نه برق . هوا حسابی سرد شده . تو هم که از پوشیدن لباس زیاد بدت میاد اما بازم اون اقتدار مادرانه مجبورت میکنه که لباس گرم بپوشی .
. آها راستی دوشنبه تعطیل بود عید قربان بود که یکشنبه شب دایی و زن دایی و خاله پرینوش اینا اومده بودن خونه مامان مهرنوش . خبر بعد اینکه مامان دانشگاه آی تی قبول شد تا مرحله ثبت نام هم رفت اما موقع انتخاب واحد دیدم که اصلا با من جور نمیشه . هم جمعه و هم پنج شنبه باید میرفتم سرکلاس اونم از کی از صبح تا هشت شب دلم نیومد از وقت تو بزنم چون هنوز خیلی کوچیکی ایشالا سال بعد که یکم بزرگتر شدی میرم دوباره ثبت نام میکنم . دیگه هیچی اینکه خیلی بامزه شدی حرکات خیلی زیادی انجام میدی . هرچی ما میگیم تکرار میکنی . الانم تا میگیم مه را خطرناک شو دستاتو میاری جلو که مثلا مارو بترسونی ماهم مثلا میترسیم
بعد تو خوشت میاد دیگه اینقدر گفتیم مه راد خطرناک شو تو هم انجام دادی اتوماتیک شدی هر چند ثانیه خودت خطرناک میشی
. خیلی هم قشنگ دالی میکنی اولا ما قایم میشدیم بعد دالی میگفتیم الان خودت قایم میشی و خودتم دالی میکنی
.
دیگه اینکه ببخشید اگه خیلی غلط املایی و جمله بندی دارم چون چک نویس پاک نویس یکیه اینم از وقت کمه منه . می بوسمت بای تا بعد