+ نوشته شده در شنبه سوم دی ۱۳۹۰ ساعت 9:59 توسط مامان مه راد
|
تاسوعای 90
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۰ ساعت 9:46 توسط مامان مه راد
|
اینجا داشتم با مامانم بازی میکردم . گفتم بزار یکم دراز بکشم . چشممو که باز کردم دیدم صبح شده
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ ساعت 9:58 توسط مامان مه راد
|
تا مامانم اینو روشن میکنه میگه مه راد ماشین لباس شوئی .. منم که خیلی دوست دارم بدونم اون تو چی میشه

همینطور که من دارم نگاه میکنم به این و با خودم کلنجار میرم ببینم اون تو چه خبره ....

به خودم میام می بینم مامانم کاراشو تموم کرده
... حالا فهمیدم هر وقت کار داره اینو روشن میکنه من حواسم پرت بشه
.......... ای مامان شیطون ![]()

تازگیها منم فقط اولشو نگاه میکنم بعد میرم سراغش نمیزارم کار کنه
حالش گرفته میشه ...![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ ساعت 9:53 توسط مامان مه راد
|
بعضی وقتا میگم بزار هرکس کار خودشو بکنه . اشکال نداره مامانم عکس بندازه !!!!!!! منم به کارای خودم بر














+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ ساعت 9:46 توسط مامان مه راد
|
اینجاجواهر ده مسافرت دومی که گفتممممممممم....
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ ساعت 9:41 توسط مامان مه راد
|
اینجا داریم میریم تولد مامان مهرنوش . مامانم منو کرده دسته گل ..

اینم دسته گله بابامه
... همیشه دوست داره یه بلایی سر بچه ها بیاره ه ه ![]()

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ ساعت 9:36 توسط مامان مه راد
|
همچنان عکسای شمال (مامانی عکسای دیگه نداشتممممم ؟؟؟؟؟)
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ ساعت 9:36 توسط مامان مه راد
|
اینجا همچنان شماله.....
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ ساعت 9:32 توسط مامان مه راد
|
اینجا اولین مسافرت من بود که رفته بودیم محمود آباد سعی کردم بچه خوبی باشم که دوباره منو ببرن (که برد
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ ساعت 9:25 توسط مامان مه راد
|
اصلا ای کاش هیچ وقت گیر ندن تن من لباس کنن ...... آخیشششش


+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ ساعت 9:20 توسط مامان مه راد
|
حواسم نبوداااااااااااا خاله پرینوش ازم عکس انداخت وگرنه ه ه ...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ ساعت 9:19 توسط مامان مه راد
|


نه من ازش میترسممممم داره گریم میگیره هاااااااا !!!!!!!!!!!










































سلام این وبلاگو برای پسرم مه راد (جوانمرد زیبا) ساختیم تا وفتی بزرگ شد خاطراتشو بخونه و امیدواریم خوشش بیاد . دوستت داریم عزیزم